بدترین روز زندگیم
سلام سلام دوستای پسرعزیزم و دوستای خوبم ما اومدیم ولی با یه پستی که اصلا دستم به نوشتنش نمی اومد چون یکی از بدترین روز های من و بابایی بود ولی می نویسم تا بدونی زندگی با تلخی ها و شیرینیاش خوبه باید روزهای تلخو به یاد داشته باشیم و قدر روزهای خوبمونو بدونیم...
نفس مامان تقریبا چند هفته پیش طبق معمول آخر هفته باغ بودیم که شیطون پسرم مثل همیشه بدو بدو میکرد همین حرفم تو دهنم موند که علی ندو با صورت افتادی زمین کلی گریه کردی و به زور خوابوندمت دیدم یه طرف بینیت کبود شده و یه کوچولو باد کرده عمه جونم که بغلت کرفته بوده یه خورده خون از دماغت خورده بود به دستش که فکر کردم چیز جدی نیست بعد دوروز که دیدم هنوز باد دماغت تخوابیده بردیم عکس گرفتن گفتن یه شگستگیه مویه که زیاد جدی نیست ولی بابایی گفت به یه متخصص هم نشون بدیم که متاسفانه دکتر گفت باید عمل بشی خدا میدونه من چی شدم اون لحضه ...
فرداش که دو شهریور بود بردیم کلنینک و بستری شدی تقریبا 45 دیقه طول کشید عملت و واسه همه ما به اندازه چند سال بود ولی چون به دکتر هم به کارش اعتماد داشتم یه خورده ته دلم آروم بود ...
چند تا عکس میزارم با توضیحاتش...

پسرم قبل عمل واسه اینکه سرگرم بشه نقاشی میکشید و به خانم پرستارا که عاشقش شده بودن میداد...

اینجا پسرم کم کم به هوش میاومد که همش گریه میکرد و دست و پا شو تکون میداد که بابایی مهربونش تو بغلش آرومش کرد و خوابوند...

ای خدا چقدر سخته آدم مریضیه بچشو ببینه ایشالا که هیچ بشه هیچوقت مریض نشه خدا خودش مراقبش باشه...

وقت ملاقات که همه از جمله لیانا جون اومده بودن پیشت با کلی اسباب بازی...

شب اون روز که تو بیمارستان موندیم اینجا شکر خدا بهتر بودی و تا صبح راحت خوابیدی...

صبح که بابایی اومد از بیمارستان مرخص شدی اومدیم خونه پدر جون سورپرایزت کرده بود و این دو چرخه خوشگلو برات خریده بود شما هم کلی از دیدنش کیف کردی دستت درد نکنه پدر جون...



بدترین روز زندگیم 

