علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

بدترین روز زندگیم

1394/6/15 3:05
1,538 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سلام دوستای پسرعزیزم و دوستای خوبم ما اومدیم ولی با یه پستی که اصلا دستم به نوشتنش نمی اومد چون یکی از بدترین روز های من و بابایی بود ولی می نویسم تا بدونی زندگی با تلخی ها و شیرینیاش خوبه باید روزهای تلخو به یاد داشته باشیم و قدر روزهای خوبمونو بدونیم...

نفس مامان تقریبا چند هفته پیش طبق معمول آخر هفته باغ بودیم که شیطون پسرم مثل همیشه بدو بدو میکرد همین حرفم تو دهنم موند که علی ندو با صورت افتادی زمین کلی گریه کردی و به زور خوابوندمت دیدم یه طرف بینیت کبود شده و یه کوچولو باد کرده عمه جونم که بغلت کرفته بوده یه خورده خون از دماغت خورده بود به دستش که فکر کردم چیز جدی نیست بعد دوروز که دیدم هنوز باد دماغت تخوابیده بردیم عکس گرفتن گفتن یه شگستگیه مویه که زیاد جدی نیست ولی بابایی گفت به یه  متخصص هم نشون بدیم که متاسفانه دکتر گفت باید عمل بشی خدا میدونه من چی شدم اون لحضه ...

فرداش که دو شهریور بود بردیم کلنینک و بستری شدی تقریبا 45 دیقه طول کشید عملت و واسه همه ما به اندازه چند سال بود ولی چون به دکتر هم به کارش اعتماد داشتم یه خورده ته دلم آروم بود ...

چند تا عکس میزارم با توضیحاتش...

پسرم قبل عمل واسه اینکه سرگرم بشه نقاشی میکشید و به خانم پرستارا که عاشقش شده بودن میداد...

 

اینجا پسرم کم کم به هوش میاومد که همش گریه میکرد و دست و پا شو تکون میداد که بابایی مهربونش تو بغلش آرومش کرد و خوابوند...

ای خدا چقدر سخته آدم مریضیه بچشو ببینه ایشالا که هیچ بشه هیچوقت مریض نشه خدا خودش مراقبش باشه...

وقت ملاقات که همه از جمله لیانا جون اومده بودن پیشت با کلی اسباب بازی...

شب اون روز که تو بیمارستان موندیم اینجا شکر خدا بهتر بودی و تا صبح راحت خوابیدی...

صبح که بابایی اومد از بیمارستان مرخص شدی اومدیم خونه پدر جون سورپرایزت کرده بود و این دو چرخه خوشگلو برات خریده بود شما هم کلی از دیدنش کیف کردی دستت درد نکنه پدر جون...

 

پسندها (3)

نظرات (5)

مامان آنيسا
17 شهریور 94 22:15
عزیزم فداش بشم .ناراحت شدم نازی جون تند تند صدقه بده براش ماشالاه خوشگل و شیرین زبون هم هس چشش میزنن
مامان علی(نازی)
پاسخ
مرسی عزیزم
فرناز خاله ی آرسن جون
31 شهریور 94 18:59
عزیزم خدا بد نده خیلی ناراحت شدم خیلی مواظبش باشین زیاد صدقه بدین و واسش اسپند دود کنین انشاالله که دیگه هیچ اتفاق بدی پیش نیاد.رمزمونو خصوصی واست میزارم .علی جونو ببوس عزیزم
فرناز خاله ی آرسن جون
31 شهریور 94 19:02
عزیزم رمز یادم رفت خصوصی بزارم لطفا تایید نکن.ممنون
مامان زهره
22 مهر 94 17:43
ای دون علی جونم خیلی ناراحت شدم گلم خدا رو شکر که به خیر گذشت امیدوارم هیچگاه تو زندگیت این مسائل برات پیش نیاد خیلی دوستت دارم مراقب خودت باش جیگرم
مامان علی(نازی)
پاسخ
مرسی عزیزم
پارمیس
26 مهر 94 11:28
خدا دیگه هیچ وقت نی نی نازتو مریض نکنه گلم خیلی ناراحت شدم رمز و براتون خصوصی فرستادم.
مامان علی(نازی)
پاسخ
مرسی عزیزم